روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

سرم را می گذارم روی شانه ی پنجره

و گریستن آسمان را می نگرم

چه بی پروا می گریی مرد ...

دانه های اشک به روی گونه های شیشه می لغزد

و خاطرات به روی گونه های من ...

پنجره های رو به رو بسته اند

این روزها

          دیگر کسی به دیدار باران نمی آید ...

          دیگر کسی عاشق نمی شود

          در کوچه های خلوت حوالی مان

           نه رهگذری می خواند و نه درویشی !

و انگار هیچ شاعری

           در لحظه های تولدِ شعر، نمی گرید ...

بیا به کوچه ی ما درویش ،

صدای تو ...

لیلی و مجنون را بیدار می کند

در این بارانِ بی امان

              بخوان تا عشق جان بگیرد ...

             کسی بی قرار یارش شود

             بزند به دل کوچه ها

             به کشکول تو دخیل بندد ...

             و آنقدر ذکر یا عشق ...یا عشق ...یا عشق

                                                                    سر دهی

              که لیلی ،پایِ برهنه

                               خود را به دیدار مجنون رساند ...

بخوان درویش ..

بوی صبح می دهد صدایت

کی سر می زند سپیده ی ما ؟

بخوان تا پنجره های بسته گشوده شود

و به کوچه ی بی درخت و بی بهار

مجنون دوباره برگردد

من نذر کرده ام ...

             نذر کرده ام که  تار تار گیسویش را

                         دانه به دانه با اشک بوسه زنم ...

من نذر کرده ام ...

                         یا عشق ...یا عشق ...یا عشق ...

 

29/6/88

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   صبح که می رفتم اداره عجیب بوی پاییز دلتنگم کرده بودید...بوی باران می آمد...آسمان بدجوری بغض کرده بود ! وقتی رسیدم اداره پنجره را باز کردم.و به فرشته دوست و همکار عزیزم گفتم امروز حتما باران میاد !خسته و کسل نشستم پشت میز اداره... خسته از روزمرگی ها...سردرگمی...دلتنگی...داشتم همین جور به این فکر می کردم که به همه گفتم امروز باران میاد...نکنه ضایع شم ! که آهنگ پیامک گوشیم  از فکر و خیال بیرونم آورد...راحله بود دوست قدیمی...هم دانشگاهی عزیزم...نوشته بود : افطار: من ، زهره،ندا،اکرم ...طرقبه .میای؟با این که خیلی این روزها فرصت و تمایل بیرون رفتن ندارم با سر قبول کردم  پیامک زدم : آره ! خیلی برای دوستای قدیمم ...خاطرات دانشکده دلم تنگ شده بود !

   اول آزاد شهر ایستادم تا راحله بیاد...داشتم با هیوای عزیزم حرف می زدم که راحله با ماشینش که البته باهاش پرواز می کنه نه رانندگی ، جلوی پام ترمز زد ! در ماشین رو باز کردم و یهو هر 4 تایی از خوشحالی جیغ می زدیم ! آسیه هم اومده بود ...چقدر دلم تنگ شده بود براشون...چقدر روزمرگی ها آدم رو اسیر می کنه !نفر بعد زهره بود...با کیارش ! پسر نازش که 2 ماهه به دنیا   اومده ! زهره و کیارش هم اضافه شدن .اکرم هم با ماشین خودش اومد !

   رسیدیم طرقبه...روی تختی نشستیم...اول کمی به هم نگاه کردم ! ندا...هنوز مجرد مونده فرقی هم نکرده بود ! راحله که تازه ازدواج کرده و یکم شوت تر شده ! زهره که دیگه عین مامان ها شده و بچه دارم که شده هنوز پای بیرون رفتنه ! آسیه که 3 ساله تو عقد و خیلی چاق شده بود اما خیلی دوست داشتنیه ! اکرم که 2 ساله طلاق گرفته...حیف از اکرم .دختر زیبا ،شاد ،زرنگ...گیر چه آدم بدی افتاد .و من...که به قول بچه ها هم از زمان دانشگاه خیلی لاغر شدم و هم خیلی خانوم تر !   شیطنتم کمتر شده ! اما به نظر خودم فقط به خاطر خستگیه و این که استراحتم کم شده !

   طبق عادت همیشه که تو دانشگاه نمازخونه و تریا و حیاط رو میگذاشتیم رو سرمون، اینقدر سر و صدا کردیم که خسته شدیم  !   افطار کردیم و عکس های عروسی راحله رو دیدم ...شوهرش ارزیابی شد و نمره قبولی گرفت !

     یکدفعه بارون شدیدی شروع شد...طوری که اصلا نمی شد از زیر پلاستیکی که دور تخت کشیده بودن بیرون بیام ! ندا و آسیه که ترسیده بودن ! اما اینقدر شلوغ کردیم و خندیدم که وقت برا ترسیدن نبود !   ندا هم که گیر داده بود سیل میاد و همین جا گیر می کنیم و می میریم...هر چی بهش گفتیم بیا اینجا احضار روح کن نکرد ! گوشی ها هم که به نوبت شروع به زنگ زدن کرد...اول مامان ها و بعدم ...شوهرها و نامزدها ...ولی بی خیال شده بودیم !

   ساعت 9 بود سوار ماشین شدیم که برگردیم ...در صندوق عقب ماشین راحله هم که شکسته بود و باز بود ! حالا تو جاده بارونی ...با صندوق عقب باز ...راحله هم که عادت داره سرعت گیر  می بینه بدتر سرعتش زیاد میشه و میگه : بچه ها ...اووووووووه ...و با سرعت زیاد از روشون می پره !!! جوری که همه با ماشین می پرن هوا !   در صندوق عقب هم که هی باز می شد ! خلاصه به ترتیب می رفتیم پایین و می بستیمش ! امان از دست آدم های بی جنبه ! یه پژو هم که گیر داده بود اسکورت می کرد ! تا ماشین یهو ترمز بزنه و در صندوق عقب باز شه و بخندن !

   تو ترافیک و شلوغی اون شب بارونی گیر کرده بودیم ...نگرانی خانواده و تماس ها و زنگ های تلفن ها بماند...اما شب بارونی معرکه ای بود...خصوصا با آهنگ های هندی که آسیه می گذاشت !!! خاطرات دانشگاه رو مرور کردیم ...به فرق هایی که کردیم  کلی خندیدیم ...  و بلاخره ساعت 11 شب رسیدیم خونه !شب فوق العاده زیبایی بود ! هیچ چیزی بهتر از داشتن دوستای خوب و شاد و صمیمی نیست...هیچی بهتر از این نیست که یه دلی یه جایی واست بتپه ! نگرانت باشه...بهت فکر کنه ...دوستت داشته باشه...اگه این ها نبود زندگی چقدر سخت می شد...مگه نه؟

* اینم یه خاطره شاد برا ی اینکه نگین من خاطره نمی نویسم !

سه شنبه 24/ 6/88

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

دستم را به دست باد می دهم

و شانه به شانه ی بید مجنون

پریشان تو می شوم !

ترانه خوان باد می شوم

و تا فصل آمدنت

                  به تماشای برگ ها می نشینم !

عاشق نشدی که دریابی

                   _ به افتادن برگی هم _

                      می شود مرد !

 

وای بر من  ! چه بر دلم خواهد گذشت

 

                       در این پاییزهایی که در راه است ...                  

 

من که بهارها را هم

 

                 به شوق دیدنت 

 

                 تا خود سپیده ی شکفتن

 

                 تا انتهای کوچه های باران زده ی رو به اقاقی        

 

                 با خیال سایه ات

 

                                                دویده ام !               

 

دریغ که رنگین کمان پس از بارانی

 

                                               پیدا و نا پیدای من ! 

 

غزال ؛

 

این دل وحشی غزل نمی داند

 

                       چند غروب را سپیده سرایم

 

                                                        تا بیایی و

 

                                                          قرار این دل بیقرار شوی ! ...

 

23/6/88

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

* تقدیم به چشم های منتظری که پشت پنجره ی آسایشگاه ها،در کنج خانه ها ...در خلوتشان می سوزند و منتظرند ...تقدیم به گمنام ترین مردان سرزمینم و  همسرانشان!به زنانی که خوب می دانند بپای عشق ماندن وصبوری کردن و  درد کشیدن عزیزی را نظاره کردن چه رنج عظیمی است...

   چشم هایت را نبند ...بگذار عطش نگاهم سیراب شود .بگذار تنها یک بار دیگر خودم را در آیینه نگاهت جستجو کنم .نمی دانم من خسته ام یا آیینه ی چشم های ترا غم پوشانده است ؟!خستگی من ...یا غم تو ...فرقی نمی کند ، عمریست در هم گم گشته ایم .فقط چشم هایت را نبند !نمی گویم سخن بگو ؛ هیچ شکایتی از سکوت تو نیست ...نگاهت دیوانه ام می کند.نمی گویم بلند شو که کمی ، لحظه ای تکیه گاهم شوی ...هرگز ...فقط بمان ! گواه می خواهی ؟ همین سال ها بی تحرکی و سکونت !نه !...زخم های بسترت را گواه بگیرم بهتر است ! اما نگو که از بودنت نیز ...انصاف بده عزیز یعنی همین چشم ها هم حق من نیست ؟

 وقتی که باز گشتی گفتی که دیگر ایستادنت ،قامت زیبایت را نخواهم دید ...گریستم اما دلم را به آرامش صدایت و ایمان نگاهت سپردم و ماندم .ماندم ...چون دل سپرده ی چشمان توام ! گفتم : من و تو مفهومی ندارد .حالا من " پای " تو می شوم و تو همه ی دلخوشی های من ! و دلخوشی های تو ، گفتن از سنگر ، معبر ، آسمان ، پرواز ...! گفتن از لحظه های پیله شکستن و پروانه شدن ...گفتن از خاکریز و خارهای بی امان ! گفتن از معبر مین های بی نشان و آسمان ...گفتن از  پر پر زدن رفیقان و همرهان ...من روحم را به دنیای تو سپردم  و جسمم را به روزگار ! دنیای تو غریب و حال من غریب و ذکرمان ...یا صاحب الغربآء !گفتم بیا دنیای بیرون را هم ببین ...تا کی خلوت و سکوت و درد و ...آمدی ، اما نمی دانم  چرا هوای این زمانه ، هوایی جبهه ات کرد ...نفهمیدم یاد چه افتادی که نعره زنان رفقایت را صدا زدی ،خودت را به خاک انداختی ...می زدی خودت را ...می زدی خودت را و می گریستی ...رهگذری از کنارمان رد شد و گفت : تحمل موجی ها هم صبر می خواهد ! موجی ؟!! ...نه ...مرد من که موجی نیست ...درد می کشد فقط ...درد خاطرات ...درد آن روزها را ...درد سوزهای امروز را...درد می کشد...دیگر سرفه های مکرر نمی گذارد خنده هایت را ببینم .دیگر نفس های به شمارش افتاده ات  نمی گذارد از خاطرات بگویی ...دیگر به جای صدای زیبایت خون از گلویت جاری می شود ...این ماسک هم بین ما فاصله انداخت ! دنیای من آلوده است راست می گویی سخت نفس می کشی این جا ...اما چشم هایت را از من مگیر ! این آخرین دلخوشی را نگیر ...اصلا همه ی وجود من به جای تو ...اما چشم هایت نه !

 راهی شده ای عزیز ...اصرار بی اثر است.کمی صبر کن ...باشد ...حالا که می روی دل من را با خود ببر .شاید چشم هایم بتواند جای آسمان باشد ...مانع رفتنت نمی شوم مثل سال های پیش ...باشد ...چشم هایت را ببند ...اما ، اما به من بگو : این پلاک ، این سربند یادگاری ، این کوله خاطرات ، این عکس های خاکی ...حتی انگشتری عقیقت برای طفل کوچکمان " پدری " خواهد کرد ؟ !!! روزی از من از این خاک ، از این دنیا  پدرش را خواهد خواست ...من غریب چه کنم ؟!راهی شده ای ...مسافر  من ...دیگر  دلی برایم نمانده !  در این بی دلی ها ...

                                   " چشم هایم " هم به جا ی تو ... 

*چندی پیش با گروهی از دوستان خاطرات و احوال جانبازان را جمع آوری می کردیم .جانبازان بسیاری را دیدیم .قطع نخاع،شیمیایی،جانبازان اعصاب و روان ...حرف های بسیاری برای گفتن هست ...اگر گوشی مشتاق شنیدن باشد ...من جانبازی را دیدم که خون بالا می آورد ...اما هرگز سراغ درصد،ترفیع مقام و...هر چیزی که نسل ما به آن می گویند سهمیه نرفت ...و در گمنامی محض شهید شد .

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   دست خودم نیست که دلتنگم  ...این روزها هوا هوای دلتنگی است ...بوی پاییز می آید و پاییز مال غریب هاست ...مال آدم هایی که تنهایند .مال آدم هایی که  گرفتار جاده اند .چشم براهند ..مال آدم هایی که عاشقند ...پاییز فصل دل من است ! و باز باد بوی غربت و عشق می آورد ...بوی هجران ...بوی فاصله ...و من منتظرم !اما نمی دانم چه کسی در راه است که از نوجوانی هر پاییز بیقراریم دو چندان می شود .اما می دانم هر چه و هر که هست ...با پاییز برای من خواهد آمد .و این بادهای سرد بوی او را می آورند .بوی پیراهنش ...و من چشم های خیسم را به دست باد می سپارم که اشک هایم را مثل برگ های زرد با خود ببرد ...شاید آن ها را بگذارد روی گونه های یار ...روی شانه های دوست ...و شاید بگذارد روی دست های کودکی و او فریاد زند : مادر ...باران می بارد و بادکنکش را از ذوق رها کند  ...و شاید بزند به شیشه ای و شاعری بگوید : باران باران ...شیشه ی پنجره را باران شست ...و چه کسی می داند شاید این باران های پاییزی اشک هایی باشد که از سر غربت ...تنهایی ...چشمانی منتظر به دست باد سپرده است ...همین است که باران عزیز است  و به دل حزنی مبهم می دهد !

  آه که این روزها ...دارم به نهایت بیقراری نزدیک می شوم ... بوی پاییز می آید و من دست خودم نیست که دلتنگم ! آخرین بوسه ها را به برگ ها بزنید ...که فرصتی نمانده و باد آن ها را به زمین خواهد زد ! رهگذران به سادگی  پا بر آن ها می گذارند و می گذرند ...انگار رسم دنیاست که بر خاک افتاده را به زیر پا هم می گذارند ...بلندی به چشم است و پستی به ارتفاع قد آدم ها ! نگو نه !  که مگر همه ی شکوه بهار به همین سبزی برگ ها که در بالاترین شاخه ها خودنمایی می کنند نیست ؟ حالا چه طور پاییز که خزانشان می رسد ...برگ ها رابه زیر پایت می افکنی ؟ ...آدم ها هم همین گونه اند ! اما کاش بلندی و پستی به ارتفاع دل آدم ها بود نه قدشان !

   آینه را می گذارم مقابلم تا کمی با چشم هایم خلوت کنم ...با آسمان سیاهی که گاه هوایش ابری می شود و گاه ...مثل حالا دلتنگ !  در چشم های من دختری نشسته که هیچ کس نمی شناسدش ! دختری که هر کس با تصوری در ذهن خود نقاشی اش کرده  ...یا عاشقش شده و یا بیزارش ! در چشم های من دختری است که غربتش را تنها پاییز می داند ...و حرف دلش را تنها آیینه می خواند .دختری که به شانه های خودش تکیه می کند و دل به هیچ پناهی نمی دهد ...و  یک عمر خواب های پریشانش را شیهه ی اسبی آشفته می کند ...می خواهد خود را به یال سپیدش برساند ...اما باز حصاری نمی گذارد و اسب می گریزد ...

   در چشم های من دختری است که بوی پاییز در شهریوری ترین ماه سال دلتنگش می کند و شانه به شانه ی خاطرات دل می سپارد به جاده ای که  نمی داند چه کسی ...چه چیزی را در پاییز به او خواهد رساند ...چه انتظار عجیب و غمگینی ! ندانی که به استقبال که یا چه می روی ...باد می آید ...بوی پیراهنی را می آورد ...بیقرار می شوم و غربتی عجیب صدایم   می زند ...

" این روزها که می گذرد هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

                                                فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند ..." 

قیصر امین پور عزیز

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

نشسته ام

دو درگاه رو به رویم

یکی تنهایی مرا در بر گرفته

                            و دیگری مسیر عبور ترا ...

نشسته ام

چشم در چشم پله هایی که

       خلوت خاک خورده یشان

           سراغی از رهگذری نمی گیرد ...

               نشانی از دستی ...اشاره ای ...بوسه ای !

باید این درگا ه ها را دیوار کنم

                    دیوار چه می داند از انتظار ؟!

اما می ترسم از سایه ات

  که دیوار را هم اسیر خود کرده باشد

     آن وقت با تخیل عبور تو

                     دیوانه خواهم شد !

دیگر در و دیوار هم

           بوی ترا می دهند ...

                  پنجره ها قدیمی شده اند !

حالا چه کنم ؟

دو درگاه رو به رویم ...

انتظاری سخت ...

و تو

که دیگر از این مسیر  نخواهی گذشت ...

                       و من که در فراق تو پیر خواهم شد ...

 

4/5/88 

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   دوستتان دارم ...همه ی دلخوشی های من ...که بوی یاس و شب بو و اقاقی می دهید .تا شما هستید هر لحظه برایم بارانی است ! آرزوی باران ،آرزوی دور از دسترسی نیست وقتی که لحظه های من با لبخند و نگاه آسمانی تان با طراوت می شود ...دوستتان دارم  به اندازه ی شمعدانی های مادربزرگ که همه ی خاطرات مرا پر کرده است .به اندازه ی آرزوهای دور از دسترسی که خیالشان خواب هایم را صورتی می کند ... دلم را مهربانی تان  زنده می کند دلتان تا ابد سرزنده باد ...می گویید غمگین ننویس که ما را به گریه می اندازی ...اما عزیزان من ، بزرگ ترین سرمایه  ام را با شما ها شریک می شوم حزن مبهم زندگی ام ! بگذارید که در غصه هایم شریک باشید که خنده هایم را به همه نثار می کنم! دل من مال شماهاست که هر کدامتان قسمتی از روحم را فتح کرده اید و قلمرو ی تان را با عشق نگهبانی می کنید ...                    

من چه طور می توانم به یادتان نباشم وقتی که با دل من گره خورده ...مهربانان...دوستان همدل و همراه من، زندگی چه کم دارد وقتی که به هر گوشه گوشه ی تنهاترین خلوت هایم نگاه می کنم  تک تک تان آرام آرام می آیید و با نسیم خاطره ای روح را می نوازید و بوسه ای نثار می کنید و می گذرید ...مرا ببخشید ...ببخشید که به خلوت و تنهایی و غم خو کرده ام !  

   آرزو کردم باران بیاید ... اما یادم رفته بودید که شماها عین بارانید عین آسمانید و من کافیست دلم که می گیرد به چشم های شماها بنگرم ...حالا دیگر فهمیده ام  و هر بار که دلتنگ می شوم  می نشینم پشت پنجره ی چشم های شما و زل می زنم  به بینهایت روح زیبایتان ...و خودم را در بیکران وجودتان گم می کنم  ! مثل یک نقطه ی سیاه که آن قدر رویش نور می پاشید تا محو و محو و محو تر می شود ...هیوا ...هیوا ...تو بهتر از همه می دانی چه می گویم . اگر حضور بارانی تو نبود من همان ماهی سیاه کوچک بودم که معلوم نبود طعمه ی کدام ماهیخوار شود ! هیوا ...تو نگذاشتی که خواب پری شدن دیوانه ام کند ...اقیانوس جان تو از من پری ساخت !  و حالا من دچار شده ام ! دچار آبی بیکرانی که یکباره مرا فرا گرفت ...و این شاید همان حزن مبهم ...همان سرما یه ی دل ...همان اتفاق ساده ی قیصر : عشق باشد ...نمی دانم !    هیوای من  ...مهربانان  ...دوستان خوبم ...یادتان باشد که دل من پر شده از گره ! گره هایی که شما را به دلم پیوند زده ! قول بدهید ،عهد ببندیم ...که هیچ کدامتان زودتر از من مسافر نشود ! که من تاب زخم های دوری را ندارم ...قول بدهید اولین مسافر من باشم ! این بزرگ ترین آرزوی من است ... دوستتان دارم ...

 * این پست هدیه ای بود به همه ی دوستان مهربانم که یاد و خاطره و محبت شان دلم را زنده نگه داشته است ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

  5روز دیگر به دنیا خواهم آمد ...در یک شب تابستانی در حوالی روزهایی که درد پدر شاید تازه آغاز شده بود و من نمی دانستم که قرار است چه روزهایی سختی پیش رو داشته باشم ...روزهایی که من می آیم اما پدر درد می کشد و سرطان آرام آرام وجودش را می گیرد ! کاش حداقل زودتر زمان آمدن من رسیده بود که بیشتر می فهمیدمت پدر! امسال تولد غریبی دارم ...و احساسی عجیب توام با غمی مبهم و ناگفتنی! وقتی که سالروز تولدم با سالمرگ پدر یکی شده باشد می شود شاد بود ؟ نمی دانم ...بگذریم ...5 روز دیگر دختری به دنیا می آید که زندگی و تنهایی او را شبیه مردها بار آورده ! دختری که اسب و تفنگ دوست دارد ! دوست دارد باران که می بارد بزند به دل کوچه ها ...زیر باران ترانه بخواند ! دوست دارد وقتی که دلش می گیرد با کوه خلوت کند و تا صبح چراغ های چشمک زن شهر را بنگرد ...دوست دارد بنویسد ، فلسفه بخواند و از لباس های زنانه خوشش نمی آید ! در عوض دوست دارد کت و شلوار بپوشد ! نه اشتباه نکنی می خواهد دختر باشد و زیباییش به رنگ و لباس و ادا و ناز نباشد ! عاشق رنگ آبی است و خانه ای که پر از حسن یوسف و یاس و پیچک باشد !  با روح سرکش و وحشی که همیشه به آزادی و رهایی وسوسه اش می کند اما هنوز اسیر است ! دوست دارد بلند بخندد اما با وقار باشد ! دوست دارد با همه دوست و مهربان باشد اما مرزهایش را نشکنند و به بی قیدی متهم نشود! دوست دارد زندگی را ...خود زندگی را بفهمد اما عمر زیاد را اصلا دوست ندارد ... نهایتش 30 سالگی ! با وجود همه ی شیطنت هاو دوستان بی شمارش عاشق خلوت و سکوت است و زندگی که می شود در 3 کلمه خلاصه اش کرد : ایمان ،عشق و درد ...زندگی که نمی دانم ما اختیار او را داریم یا او اختیار ما را !

    کاش روز تولدم باران ببارد ...کاش هدیه ی آسمان همین باشد ...دلم یک باران یک ریز و آرام و طولانی می خواهد...چند شب پیش هم باران امد اما کوتاه...آدم دلتنگ تر می شود وقتی معشوق خودی نشان می دهد و می گذرد...هر چند که تمام زندگی من پر شده از گذرها ...فرصتی برای دلبستگی نیست...اما این روزها خیلی دلتنگم .و شاید حجم این دلتنگی را هیچ کس جز خود آسمان درک نکند ...تا هدیه اش به من چه باشد ...باران ...پرواز ...رهایی ... و من همچنان مسحور نگاه اویم ...او که از دور دستی تکان می دهد و مرا به مسیری می خواند که هنوز پای رفتن یا زمانش نیست ...بگذریم 5 روز دیگر به دنیا خواهم آمد و  غریبی به غریب های جهان افزوده خواهد شد ...

ای کاش

آن کوچه را  دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                            افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر به من شبیه است !

آه ، ای شباهت دور !

ای چشم های مغرور !

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو بر گردم !

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم

بگذار ...

                    بگذریم !

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است !  ( قیصر امین پور عزیز )

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody